درهم برهم

   

خاطره های خوب و بد...

سلام دوستان،لبخند

درسته با تاخیر اما باز اومدم....

راستش دیشب اصلا خوابم نمی برد،همش به گذشته ها فکر میکرد،به خاطرات خوب و

خاطرات بد،یه جاش اشکم در میومد یه جاش میخندیدم،یه جاهاییش احساس شرم

میکردم یه جاهایی احساس غرور...لبخندناراحت

خلاصه دیشب شب سختی بود....افسوس

شنبه اومدم ولایت پیش مامان اینا،آقای همسرم ماموریت رفت شیراز،الان اون تهران

هستش و من اینجا...

از زندگی هم بخواید بدونید خدارو شکر میگذرونیم،از یه سری مسائل که بگذریم در کل

خوبه،آقای همسر هم انسان خوب و مهربونیه...فرشته

میدونید من هیچوقت نمیتونم کسیو فراموش کنم حتی کسانی که در حد لحظه ای

باهاشون برخورد داشتم،به یاد همتون هستم...

خدایا تورو به خاطر همه چیز شاکرم،خدایا خواسته دلمو برآورده کن...

بچه ها یه نذری کردم دعا کنید برآورده بشه....

خوب دوستای خوب و مهربون دعام کنید...لبخند

*راستی قدر پدر و مادرتون رو بدونید و هیچوقت بهشون بی احترامی نکنید،تنها کسانی

هستند که بی منت دوستون دارن...قلب

**اگرم ازدواج کردین با همسرتون تصمیم بگیرین به اوج برسید و با کمک هم سختی ها

رو پشت سر بذارید...قلب

***راستی میخوام رو پروژه دانشگام کار کنم البته اینبار برای خودم به کمک یکی از

همکلاسی هام،که خداییش خیلی کمک کردن،انشاءالله هرجا هستند خدا اجر خیر

بهشون بده،خلاصه دعا کنید...

در پناه خداوند منان باشید،

یا حق.


نوشته ی تک ستاره در ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۸

زندگی....

*سلام دوستای خوبم....

**خیلی وقته اینجا نیومدم،دلم واسه همه چیز تنگ شده...

راستش ٣ مرداد زندگی جدیدمون با آقای همسر شروع شد...

اگه شد کارت عروسیمونو اینجا میزنم ببینید...

توکل به خدا کردم و آغاز کردیم...(یا علی گفتیم و عشق آغاز شد)

به قول یه بزرگی فقط با یه هدف ازدواج کن: رستگاری (چون جز این هیچی برات نداره)...

امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون خوبی باشه و منو از دعای خیرتون محروم نکنید که خیلی محتاجم...

***بعضی وقتا وارد راهی میشی که هر چند سخت اما باید تا تهش بری و همه دردها و

سختی هارو به جون بخری،کاش آدما میتونستن خیلی چیزا رو خیلی راحت به درستش

تبدیل کنن...

دلم خیلی گرفته....

****براتون از تجربیات زندگی متاهلی خواهم گفت چه خوب چه بد...

*****تا میتونید از دوران مجردی استفاده ببرید چون واقعا دل تنگش میشید....

التماس دعا.

یاحق.


نوشته ی تک ستاره در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۸

خدایا خودت کمک کن...

....

چی داره به سرمون میاد؟؟؟؟

خدایا خودت یه کاری کن همه چیز درست شه....

بچه ها دلم میخواد هر کی اینجارو دید ١٠ تا صلوات بفرسته تا همه چیز ختم به خیر بشه...

ایرانی تورو خدا دعا کن....

خدایا خودت به همه سران مملکت ماعقل و شعوربده تا توانایی اداره ایران رو داشته باشن..

خدایا به ملت ایران صبر بده ...

خدایا کمک کن تا همه ،چه موافق چه مخالف دست به دست هم بدن و ایران و ایرانی رو سربلند کنن...

خدایا خدایا خدایا خودت کمک کن...

دکتر شریعتی چقدر زیبا گفتن:

 

ای خداوند!

به علمای ما مسؤولیت

و به عوام ما علم

و به دینداران ما دین

و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شکاف و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

یا حق.


نوشته ی تک ستاره در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ در یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸

دوباره بهار اومد اما این بار...

سلام سلام سلاملبخند

تقریبا ٢ ماه و خورده ای هستش که هیچی ننوشتم،دلم واستون تنگ شده بود،خوبید؟

خوشید؟سلامتید؟


یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

هوراسال نو مبارکهورا

امیدوارم امسال سالی سرشار از سربلندی و سعادت برای همتون باشه،یه سالی که با

بقیه ی سالها فرق داشته باشه،یه تحول جدید و البته عالی...

امسال حداقل تو زندگی من یکی یه اتفاق میفته،یه شروع جدید،فکر کنم همه منظورمو

خوب متوجه میشین،احساس میکنم سخته اما خوب از خدا میخوام که تو این سفر مثل

همیشه همسفرم باشه...

امسال همراه خانواده رفتیم ولایت ، خانواده ی آقای شوهر هم بودننیشخند  (آخه من و آقای

شوهر پسر عمو و دختر عمو هستیم) ، خلاصه اولین سالی بود که علاوه بر خانواده ی  

۵ نفری خودم یه عضو جدید هم داشتیم ( البته خیلی بیشتر بودیما اما خوب از اون لحاظ

میگمچشمک)....امسال خدارو شکر موقع سال تحویل خیلی خوب بود همه دور هم خلاصه

جای شما خالی...از خود راضی

فقط یه چیزی یادم رفت از سفره هفت سین عکس بگیرمگریهحالا همیشه وقتی

عکس میگیرما داداش بزرگه و آبجی کوچیکه و بابایی و مامانی هم عکس میگیرن که

امسال هیچکدوم عکس نگرفتن فقط فیلم گرفتن با دوربین که حسش نبود مراحل تبدیل

به عکسو سپری کنم...

خلاصه بگذریم نشد دیگه جاش اینو میذارم،عکسی زیبا که باز نشونی از جمال و شکوه

خودشه....

 

 

حالا از سال تحویل که بگذریم سخن دوست خوش تر است،٩ فروردین تولد مه،توی دفتر

خاطرات بابا که درواقعه یه سررسید مربوط به سال ١٣۶۵ هستش،در روز ٩ فروردین آمده

است که :خداوند در این روز (٩فروردیننیشخند) ساعت ۴:۴۵ دختری به ما عطا کرد که نام

مریم بر او نهاده شدمژه...

 

هوراHappy Birthday To Meهورا

هوراهوراhappy birthday to meهوراهورا

هوراهوراhappy birthday to meهوراهورا

براتون بهترین آرزوهارو دارم و امیدوارم ههممون خصوصا خودم یاد بگیرم که از وقتم

بهترین استفاده رو بکنم...

راستی من از روز اول فروردین ١٣٨٨ از نو متولد شدم،شما هم امتحان کنید سخت

هست اما خوب شدنیه،به قول خودم:ایرانی می تواند...

اینم از کیک تولد بنده:

 

از خدای مهربون بهترین سال رو برای ایران و ایرانی آرزومندم...

خوب باشیم،خوبی کنیم،خوب بمیریم....

راستی بیاین دلامونو نسبت به هم صاف صاف کنیم و اگر بدی از کسی دیدیم فراموش

کنیم،فقط خوبیه که میمونه،مثل بهار دوباره نو شدن رو تجربه کنیم،بدی دیدین حلال

کنید...

همتون رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم....

برای آقای شوهر و من دعا کنید!!!


یاحق


نوشته ی تک ستاره در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ در دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸

یا حسین شهید....

سلام بر همگی دوستان،

فرا رسیدن ایام محرم رو به همه ی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم...

وقایع روز تاسوعا

عمر سعد عصر روز نهم محرم به سپاه خود اعلام کرد:«ای سپاه خدا سوار گردید و بهشت بر شما مژده باد و محاصره را تنگ تر کنید و به خیام حسین(ع) نزدیک گردید».
امام حسین(ع) کنار خیمه اش بر شمشیرش تکیه داده بود ،در همین لحظه اندکی خوابش برد،در عالم خواب دید،رسول خدا(ص) به او فرمود:«تو به زودی نزد ما می آئی».
حضرت زینب(ع)صداهای سپاه دشمن و شیهه های اسبهای آنها را شنید،نزد برادر آمد و عرض کرد:«دشمن به ما نزدیک شده است».
امام به برادرش عباس(ع) فرمود:«از جانب من به سوی قوم برو و از آنها بپرس برای چه آمده اند و قصدشان چیست؟»
حضرت عباس(ع) با بیست سواره که در میانشان زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر بودند،به سوی سپاه دشمن رفتند،و پرسیدند برای چه آمده اید و هدفتان چیست؟
دشمن گفت:«فرمان امیر صادر شده تا شما سر به فرمان او نهید وگرنه با شما بجنگیم».
حضرت عباس(ع) نزد امام بازگشت و پاسخ آنها را به امام گزارش داد،همراهان عباس در برابر دشمن توقف کرده و دشمن را نصیحت می کردند،حبیب بن مظاهر گفت:«سوگند به خدا شما بد مردمی هستید،مردمی که در قیامت به عنوان قاتل اهل بیت پیامبر(ص)در پیشگاه خدا قرار می گیرید،و به عنوان قاتل این بندگان صالح و عابد وارسته الهی شناخته می شوید».
شخصی از دشمن به نام عزره گفت:«آیا تو خودت را تزکیه و تهذیب کرده ای؟».
زهیر به عزره گفت:«خداوند حبیب بن مظاهر را پاک و هدایت نموده است از خدا بترس و تقوای الهی پیشه کن ،و من تو را نصیحت می کنم که گمراهان را بر ضد پاکان کمک نکن...»
امام حسین(ع) به عباس رو کرد و فرمود:«فدایت گردم ای برادرم» به سوی دشمن برگرد و بگو امشب را به ما مهلت دهند تا ما امشب به نماز و مناجات با خدا و به دعا و استغفار بپردازیم.
«خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و دعای بسیار ،و استغفار را دوست دارم».
عباس به سوی سپاه دشمن آمد و پیام امام را به آنها ابلاغ کرد،عمر سعد با سپاه خود به مشورت پرداخت،بعضی گفتند:مهلت ندهید،عمروبن حجاج که از سران قوم بو به عمر سعد گفت:سبحان الله!اگر اینها از کفار دیلم بودند و چنین تقاضائی می کردند مهلت می دادید،به این ترتیب این تقاضا پذیرفته شد،و عمر سعد رسولی نزد امام فرستاد،او در جائی که صدایش به یاران امام می رسید فریاد زد:«تا فردا به شما مهلت می دهیم اگر تسلیم شوید شما را نزد امیر عبیدالله می فرستیم و گرنه شما را رها نخواهیم کرد».

 

شمر در همان روز تاسوعا نزدیک آمد و در برابر یاران حسین(ع) ایستاد و گفت:«خواهر زادگان من کجایند؟».(ام البنین از قبیله شمر بود).
عباس و جعفر و عثمان و عبدالله(پسران ام البنین)جلو آمدند و گفتند:« از ما چه می خواهی؟»
شمر گفت:«ای فرزندان خواهرم،شما در امان هستید».
آن جوانمردان در پاسخ گفتند:«خدا تو و امان تو را لعنت کند،آیا به ما امان می دهی ،و فرزند رسول خدا(ص) امان ندارد؟»
در روایت دیگر آمده :حضرت عباس فریاد زد:«دو دستت بریده باد،چه بد امانی است این امانی که آوردی،ای دشمن خدا آیا می گوئی ما سرور خود فرزند فاطمه(س) را رها کنیم و در فرمان لعینان و لعین زادگان در آئیم؟»
شمر خشمناک شد و به سپاه خود بازگشت.



ببینم تا حالا از خومون پرسیدیم اگه الان 1500 سال پیش بود و امام حسین از ما دعوت می کرد لبیک می گفتیم یا نه؟؟
حتما همه مون می گیم خوب معلومه آره،
اما اگه خوب نگاه کنیم میبینیم که الانم داره 1500 سال پیش تکرار میشه اما ما لبیکی نمیگیم،مرد حرفیم نه عمل وگرنه الان اینجا نبودیم...
یا سید الشهداء تو چی کشیدی...!!!
انتخاب کنید؟؟در جبهه حسین میجنگید یا در جبهه یزید و یزیدیان؟؟؟؟

 

 

 

 

 

خدایا چشمانمان را باز کن تا ببینیم آنچه باید ببینیم...

در پناه خدا باشید.

التماس دعا.

یاحق.


نوشته ی تک ستاره در ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧

من و زندگی،تا کجا باید برم؟؟!!!

سلام....

دنگ...دنگ...دنگ...

نگام تو نگاه مامان گره خورده بود،ورود به دروازه ای واسه آدم بزرگ شدن،وای خدایا یعنی من میتونم بدون مامان جایی برم یا کاری بکنم؟؟؟با لمس گلی که تو دستم بود و با دیدن لبهای مادم که همچنان دعایم میکرد و با صدای زنگ و دیدن آدمایی که بهشون میگفتن معلم باورم شد که بزرگ شدن داره شروع میشه،همه مثل هم بودیم اومدیم که یاد بگیریم بابا آب داد،بابا نان داد،مادر...

.

.

.

دنگ...دنگ....دنگ....

بازم نگاه مامان بدرقه ی راهمه،با محبتی که تو چشماشه بهم دلگرمی میده و بهم میگه برو دخترم توکلت به خدا باشه،تو میتونی،به خودم نگاه میکنم میبینم بزرگتر شدم بازم جایی هستم که آدمایی هستن که بهشون میگن دبیر یا معلم.احساس میکنم آدمای اطرافم رنگارنگتر شده اند،اینم یه پله ی دیگه واسه آدم بزرگتر شدنه!!!ته دلم میلرزه اما یاد حرفه مامان میفتم و تو دلم میگم:خدایا توکل به تو...

.

.

دنگ....دنگ....دنگ....

اینبار دیگه نگاه مادر با بسته شدن در خونه دنبالم نمیکنه اما به حکم مادر بودنش میدونم که دلش با منه و همین دلم رو آرام میکنه،اینبار بازم بزرگتر شدم،یه جورایی دیگه حس میکنم یه کم آدم بزرگ شدم...

به اطرافم که نگاه میکنم میبینم با بزرگتر شدنم همه چیز بزرگتر شده،همه چیز،هم چیزهای خوب هم چیزهای بد....

دل آدما با بزرگ شدنشون بزرگ شد اما خوب اینکه چی توش جا گرفت چیزی بود که باعث شد با هم فرق داشته باشن...

یه روز با داشتن یه مداد دلمون شاد میشد اما حالا اونقدر بزرگ شده دلمون که مداد توش گم میشه!!!!!!!!!!

.

.

.

دنگ.....نه اینبار دیگه دنگ دنگی در کار نبود...

اینبار نگاه مادرم با خارج شدنم از خونه و شهر ....اما دلش بیشتر از نگاهش دنبالم میکرد وجودشو حس میکردم،اینبار برای آدم بزرگ شدن گام خیلی بزرگتری برداشتم دور شدن از دلهایی که با دلم یکی بودن خیلی سخت بود اما خوب اینم یه مرحله ای از زندگیم بود که باید طی میشد،تموم میشه با توکل به خدا ،فقط۴سال!!!

از ۶ یا ٧ ساعت دوری به ۴سال.....

و حالا امروز که دست به قلم شدم ٢٠/٧/٨٧برای پروژم اومدم شهری که ۴ سال توش میخواستم آدم بزرگ باشم،با دنیاشون آشنا بشم،خیلی چیزها یاد گرفتم،خیلی چیزا از دست دادم،خیلی چیزا به دست آوردم،وای که چه دنیایی دارن آدم بزرگا،نه وای چه دنیایی داریم ما آدم بزرگا،چقدر دلم میخواد فقط بنویسم.....

اگه نگاه و دل مامان بدرقه راهم بود،اگه لبهای مهربونش در هرشرایطی حتی وقتی رنجونده بودمش دعام میکرد،به خاطر این بود که خدا خیلی دوسش داره،همراه نگاه مامان نگاه بابارو هم حس میکنم،بابا اگه کمتر پیشم بود اما خوب همیشه همراه بودن دلشو با دلم حس کردم حتی وقتی به خاطر خودم دعوام کرده حتی وقتایی که حس کردم کم آوردم بهم یاد داد محکم باشم....

بعضی وقتا خیلی از دست بابا و مامانم ناراحت میشدم اما حالا که آدم بزرگ شدم وقتی به پشت سرم نگاه میکنم با تمام وجودم بهشون افتخار میکنم و میفهمم که هیچکس نمیتونه عاشقتر از اونا باشه....

میدونم خیلی ها از وجود پاک این دو گوهر محرومن اما خوب میتونن وقتی خودشون آدم بزرگ شدن واسه بچه هاشون همونی باشن که دلشون میخواست داشته باشن....

دنگ ...دنگ.....دنگ.....

فکرکنم اینبار دیگر نگاه مادر با همیشه فرق داره،اشک رو تو چشماش میبینم که با در آغوش گرفتنم از روی مژگانش لیز میخوره و از روی گونه اش به زمین می افته...فقط خدا از دلش خبر داره،نگاه پدر مثل همیشه محکم بودن در زندگی رو بهم یاد میده،دخترم تو میتوانی...

اینبار دیگر برگشتی در کار نیست....

و حالا باید دلمو با دل یکی دیگه گره بزنم مثل گره ی محکمی که بین بابا و مامان هست و حافظش هم همیشه خدا بوده...

با یاد خدا باهاش همدل میشم اما یادم نمیره کیا بهم یاد دادن همدلیرو...

پدرم،مادرم،برادرم،خواهرم و حالا.....

خدایا من در طول زندگیم اشتباهات زیادی داشتم هم به خودم ضربه زدم هم به دیگران،خدایا هم تو منو ببخش هم به دل بنده هاییت که من رنجوندمشون بنداز که حلالم کنن...

دلم تنگه به خاطر همه چیز!!!

خدایا توکلم همیشه به توست،خودت کمکم کن...

یا حق 


نوشته ی تک ستاره در ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ در شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧

چقدر قشنگه...

سلام...لبخند

چقدر قشنگه بچه ای که میشه ذوق رو تو چشماش دید وقتی به خاطر شلوغی کف اتوبوس نشسته

و کفشایی رو که تازه خریده نگاه میکنه و به خانمی که کنارش ایستاده و نسبتی هم باهاش نداره میگه

کفشام قشنگه،مگه نه؟؟!!

چقدر قشنگه لبخند خانمی که از صبح تا حالا با زبون روزه پشت باجه ی بانک نشسته و کار بنده های خدارو راه

میندازه وقتی منشی بهش میگه همسرت پشت خطه ...

چقدر قشنگه خوشحالی مادر و دختری که در کنار هم پا به پای هم قدم بر میدارن و همدل هستن...

چقدر قشنگه مهربونی و همدلی تو این ماه مبارک مهمونی خدا...

چقدر قشنگه وقتی اون آقاهه وقتی میاد تو مغازه میگه سلام همشهری...

چقدر قشنگه وقتی اون روز کفش خریدم و پولشو دادم اون آقاهه میگه خدا برکت بده...

چقدر قشنگه وقتی  فروشنده  میوه فروشی کوچه پشتی به اون پیرمرد سالخورده فقیر میگه موقع اذان بیا...

چقدر قشنگه محبتی که بین بچه ها و پدر ،مادرها هستش...

چقدر قشنگه وقتی دو نفر عاشقانه و عاقلانه همدیگه رو دوست دارن...

چقدر قشنگه مادری که به فرزند کوچکش عاشقانه یاد میده که تو این ماهه قشنگ اگه خدارو دوست داری

نباید جلوی بنده های روزه دارش چیزی بخوری...

و اما...

چقدر زشته که...

نه حیفه چشمامون که بدی هارو ببینه اما خوب گوشامون باید باز باشه...

چقدر قشنگه که خدا دنیارو اینقدر قشنگ آفریده و به ما فرصت داده تا ازش قشنگ استفاده کنیم...

خدایا تو رو به خاطر این همه زیبایی که به ماعطا کردی شکر می کنیم...

چقدر قشنگه که اینقدر قشنگ خدا مارو دوست داره ،کاش ما هم میتونستیم قشنگه قشنگ

دوسش داشته باشیم...

تو این روزای قشنگ مهمونی خدا دعا در حق مریض ها فراموش نشه...

یا حق


نوشته ی تک ستاره در ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٧

بازم اومدم....

سلام به همه ی دوستان...

یهو دلم هوای اینجارو کرد.دلم نمیاد رهاش کنم.ازش خیلی خاطره دارم...

اینبار می خوام بنویسم از خیلی چیزا اما فعلا در گیر پروژه و ... هستم برام دعا کنید که به خیر و خوشی

تموم شه...

راستی فرا رسیدن ماه مهمانی خدارو به همتون تبریک میگم و امیدوارم از این روزای قشنگ کمال

استفاده  رو ببریم...

دعاگوی همه دوستان هستم و برای همهتون آرزوی سلامتی دارم....

دوستان تو این روزهای خوب خدا دعا در حق مریض هارو فراموش نکنیم...

سربلند باشید

یا حق


نوشته ی تک ستاره در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧

عشق،زیبایی،خوبی،پاکی...

سلام

احتمالا خیلیاتون تا حالا اسم جبران خلیل جبران رو شنیدید...

داشتم کتاب شعراشو می خوندم ،مترجم اینطوری تو صیفش کرده که من چند تیکشو می گم:

مسیحای زندگی،عشق،زیبایی و خنده؛جبران خلیل جبران...

او اهل لبنان نبود ،او اهل هیچ کجا نبود.او فارغ از مکان بود و فراتر از زمان.وطن او کلمه بود.او در

کلمه زاده شد،در کلمه زیست و در کلمه مرد؛...کسی که در کلمه فانی شود ،جاودانه می

شود.زیرا کلمه عشق بود و عشق خدا بود.خدا هرگز نمی میرد....

گرچه زندگی جبران خلیل جبران آکنه از تجربیاتی تلخ و اندوهبار بود،اما او حلاوت و شادمانی را 

بشارت می داد... 

جبران خلیل جبران بین پگاه دل انگیز 6 ژانویه 1883 و غروب غم انگیز 10 آوریل 1931 از زمین زیبای

ما دیدار کرد...

 پیام او را می توان در چهار کلمه گنجاند:عشق،زیبایی،خوبی،پاکی...

این یکی از اشعار زیبای ایشون:

عشق،
         همانطور که تاج بر سرتان می گذارد،
                               بر صلیبتان نیز می کشد.
                                     
                                         عشق،
                                   همانطور که شمارا می پروراند،
                           شاخ و برگ تان را نیز می زند
                     و هرس می کند.

                 عشق،
                     همانطور که از تنه ی ستبرتان بالا می رود
                            و نازک ترین شاخه هاتان را،
                                  که در آفتاب می لرزند،
                                          نوازش می کند،
                                                   به ریشه هاتان نیز فرود می آید
                                                         و آن ها را که در خاک چنگ انداخته اند،می لرزاند.
                                                      عشق با شما چنین می کند
                                                 تا رازهای دل خود را بدانید،
                                            و بدین سان،به پاره ای از قلب بزرگ زندگی بدل شوید.
                                     اما اگر از سر ترس،
                                            فقط در پی کام و ناز عشق باشید،
                                                    بهتر آن است که عریانی تان را بپوشانید،
                                                           از دسترس خرمن کوب عشق دور شوید،
                                                                و به آن جهان یکنواخت و بی فصل بروید
                       که در آن می خندید،
                                 اما نه با همه ی وجود،
                                           و می گریید،
                                                اما نه با همه ی وجود....
دعا یادتون نره...

                                                                                                         یا حق
 


نوشته ی تک ستاره در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ در جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧

قاطی پاتی.....

سلام به همه دوستان

گاهی وقتا یه اتفاقاتی تو زندگی آدم می افته که واقعا نمیدونه چیکار کنه یا اصلا بعضی از اتفاقات

هست که وقتی می افته آدم از تعجب شاخ در می یاره،بگذریم،البته قبلش از من به تو یه نصیحت:

فکر کن

خوب فکر کن

ای بابا اول فکر کن بعد عمل کن 

چند هفته پیش با رفیق شفیقم رفته بودیم بیرون موقع برگشتن اتوبوس محترم خط واحد را سوار

شده بودیم،آقا ما سوار شدیم،ایستگاه اول،ایستگاه دوم.....تا ایستگاههای آخر بود که آقا

چشمتون روز  بد نبینه یه دختر خانمی به همراه مامان مسنش می خواستن از اتوبوس پیاده بشن

اول دختر خانوم پیاده شد همین که برگشت دست مامانشو بگیره راننده در عقب رو بست و راه

افتاد،راننده از همه جا بی خبر،من و مامانشم که صحنه رو می دیدیم خداییش زبونمون بند اومده

بود،دختره دستش لایه در و اتوبوس راه افتاد دختره هم می دویید،مامانه فقط تونست خودشو جمع

کنه و با صدای بلند داد بزنه:

وای بچم 

اینایی که گفتم در چند ثانیه بود،خدارو شکر دختر خانوم دستشون چیزی نشد البته درد گرفته بود 

و اینکه واقعا ترسیده بود،مامانش پیاده شد و بغلش کرد،اتوبوس را افتاد و ما رفتیم.... 

چرا این داستان رو گفتم نمی دونم...

یادمون باشه همونطور که دستای ما نیازمند یاری دیگران هست،دستای دیگران هم برای کمک

گرفتن از ماچشم یاری داره...(چی گفتم)

مطالب امروز هیچ ربطی بهم ندارن...

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود      هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

.....

وای دیر شد،باید برم به قولم عمل کنم،بقیشو خودتون تو کتاب حافظ ببینین،اگه خواستین بگین

ادامشم می نویسم،دیگه باید رفت اما

   حکایت همچنان باقی است...


شماهام فهمیدین حالم خوب نیست

دعا یادتون نره...

یا حق



نوشته ی تک ستاره در ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧