سلام....
دنگ...دنگ...دنگ...
نگام تو نگاه مامان گره خورده بود،ورود به دروازه ای واسه آدم بزرگ شدن،وای خدایا یعنی من میتونم بدون مامان جایی برم یا کاری بکنم؟؟؟با لمس گلی که تو دستم بود و با دیدن لبهای مادم که همچنان دعایم میکرد و با صدای زنگ و دیدن آدمایی که بهشون میگفتن معلم باورم شد که بزرگ شدن داره شروع میشه،همه مثل هم بودیم اومدیم که یاد بگیریم بابا آب داد،بابا نان داد،مادر...
.
.
.
دنگ...دنگ....دنگ....
بازم نگاه مامان بدرقه ی راهمه،با محبتی که تو چشماشه بهم دلگرمی میده و بهم میگه برو دخترم توکلت به خدا باشه،تو میتونی،به خودم نگاه میکنم میبینم بزرگتر شدم بازم جایی هستم که آدمایی هستن که بهشون میگن دبیر یا معلم.احساس میکنم آدمای اطرافم رنگارنگتر شده اند،اینم یه پله ی دیگه واسه آدم بزرگتر شدنه!!!ته دلم میلرزه اما یاد حرفه مامان میفتم و تو دلم میگم:خدایا توکل به تو...
.
.
دنگ....دنگ....دنگ....
اینبار دیگه نگاه مادر با بسته شدن در خونه دنبالم نمیکنه اما به حکم مادر بودنش میدونم که دلش با منه و همین دلم رو آرام میکنه،اینبار بازم بزرگتر شدم،یه جورایی دیگه حس میکنم یه کم آدم بزرگ شدم...
به اطرافم که نگاه میکنم میبینم با بزرگتر شدنم همه چیز بزرگتر شده،همه چیز،هم چیزهای خوب هم چیزهای بد....
دل آدما با بزرگ شدنشون بزرگ شد اما خوب اینکه چی توش جا گرفت چیزی بود که باعث شد با هم فرق داشته باشن...
یه روز با داشتن یه مداد دلمون شاد میشد اما حالا اونقدر بزرگ شده دلمون که مداد توش گم میشه!!!!!!!!!!
.
.
.
دنگ.....نه اینبار دیگه دنگ دنگی در کار نبود...
اینبار نگاه مادرم با خارج شدنم از خونه و شهر ....اما دلش بیشتر از نگاهش دنبالم میکرد وجودشو حس میکردم،اینبار برای آدم بزرگ شدن گام خیلی بزرگتری برداشتم دور شدن از دلهایی که با دلم یکی بودن خیلی سخت بود اما خوب اینم یه مرحله ای از زندگیم بود که باید طی میشد،تموم میشه با توکل به خدا ،فقط۴سال!!!
از ۶ یا ٧ ساعت دوری به ۴سال.....
و حالا امروز که دست به قلم شدم ٢٠/٧/٨٧برای پروژم اومدم شهری که ۴ سال توش میخواستم آدم بزرگ باشم،با دنیاشون آشنا بشم،خیلی چیزها یاد گرفتم،خیلی چیزا از دست دادم،خیلی چیزا به دست آوردم،وای که چه دنیایی دارن آدم بزرگا،نه وای چه دنیایی داریم ما آدم بزرگا،چقدر دلم میخواد فقط بنویسم.....
اگه نگاه و دل مامان بدرقه راهم بود،اگه لبهای مهربونش در هرشرایطی حتی وقتی رنجونده بودمش دعام میکرد،به خاطر این بود که خدا خیلی دوسش داره،همراه نگاه مامان نگاه بابارو هم حس میکنم،بابا اگه کمتر پیشم بود اما خوب همیشه همراه بودن دلشو با دلم حس کردم حتی وقتی به خاطر خودم دعوام کرده حتی وقتایی که حس کردم کم آوردم بهم یاد داد محکم باشم....
بعضی وقتا خیلی از دست بابا و مامانم ناراحت میشدم اما حالا که آدم بزرگ شدم وقتی به پشت سرم نگاه میکنم با تمام وجودم بهشون افتخار میکنم و میفهمم که هیچکس نمیتونه عاشقتر از اونا باشه....
میدونم خیلی ها از وجود پاک این دو گوهر محرومن اما خوب میتونن وقتی خودشون آدم بزرگ شدن واسه بچه هاشون همونی باشن که دلشون میخواست داشته باشن....
دنگ ...دنگ.....دنگ.....
فکرکنم اینبار دیگر نگاه مادر با همیشه فرق داره،اشک رو تو چشماش میبینم که با در آغوش گرفتنم از روی مژگانش لیز میخوره و از روی گونه اش به زمین می افته...فقط خدا از دلش خبر داره،نگاه پدر مثل همیشه محکم بودن در زندگی رو بهم یاد میده،دخترم تو میتوانی...
اینبار دیگر برگشتی در کار نیست....
و حالا باید دلمو با دل یکی دیگه گره بزنم مثل گره ی محکمی که بین بابا و مامان هست و حافظش هم همیشه خدا بوده...
با یاد خدا باهاش همدل میشم اما یادم نمیره کیا بهم یاد دادن همدلیرو...
پدرم،مادرم،برادرم،خواهرم و حالا.....
خدایا من در طول زندگیم اشتباهات زیادی داشتم هم به خودم ضربه زدم هم به دیگران،خدایا هم تو منو ببخش هم به دل بنده هاییت که من رنجوندمشون بنداز که حلالم کنن...
دلم تنگه به خاطر همه چیز!!!
خدایا توکلم همیشه به توست،خودت کمکم کن...
یا حق 